نوامبر 19, 2007 در ساعت 2:39 ب.ظ (Uncategorized)
نامه…
اکتبر 25, 2007 در ساعت 2:02 ب.ظ (Uncategorized)

میدونید نوشتنو خیلی دوست دارم…
گاهی اوقات و بیشتر زمانی که ناراحتم ،عصبانیم و یا دلخورم حرفای ذهنمو میارم روی کاغذ،هر چی که دلم میخواد می نویسم…به قول معروف که میگه هرچه میخواهد دل تنگت بگو…اما بعدش یه مشکلی پیش میاد!!! و اون هم اینه که نکنه کسی اینارو بخونه آبروم میره… و همون موقع ست که علی رغم میلم مجبور میشم نوشته های دلمو هزار تیکه کنم…
گاهی فکر می کنم اگه به خوبی نوشتن می تونستیم با هم صحبت کنیم چی میشد!!! خیلی خوب میشد… جالب اینجاست که تاثیر نوشته های خود آدم شاید حتی بیشتر از نصایح بزرگانه و گاهی مثل یه مرحم آدمو آروم میکنه…و البته اگه آروم هم نکنه بالاخره همین که آدم تخلیه میشه خودش کلیه…
توی دانشگاه که میرم ،البته بیشتر ترم قبل ،توی محوطه می نشستم جزوه ی خالی از مطالب درسیمو باز می کردم ،شروع می کردم به نوشتن ،حالا ننویس، کی بنویس…
نمیدونم شما تا حالا تجربش رو داشتین یانه؟
راستی اگه داشتین طرف صحبتتون یا مخاطبتون کی بوده؟
طرف صحبت من همیشه و همیشه با شنیدن و شاید خوندن چرت و پرتهام ،صبوری کرده و با حوصله گوش کرده و یا شاید خونده…همیشه هم جواب نامه هامو داده ،نامه هایی که درسته ارسال نمیشه و شاید نابود هم بشه ولی همیشه به مقصد میرسه…
مخاطب من هیچ وقت کم لطفی نمیکنه…خودشم میدونه اون کسی که داره نامه رو مینویسه به قول خودش فقط وقتی که ناراحت ،عصبانی ویا دلخوره سراغش میاد و وقتی که غمش تموم شه اونم فراموش میشه ،اما …
اما اون با این همه بی وفایی من و امسال من بازم مواظبمونه…چرا؟
به نظر شما مخاطب من میتونه انسان باشه؟
کدوم انسانه که همچین چیزی رو قبول کنه؟
پس فکر کنم همه فهمیدین مخاطب من کیه…بهترین مخاطب دنیا که من و امسال منو با همه ی بی وفایی ها و گناهاش تنها نمیذاره…
همیشه ممنونتم…
دوستت دارم…
اکتبر 18, 2007 در ساعت 11:11 ب.ظ (Uncategorized)
سپتامبر 21, 2007 در ساعت 8:14 ب.ظ (Uncategorized)
بدون شرح…
آگوست 27, 2007 در ساعت 10:06 ب.ظ (Uncategorized)

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که رود غم ز دلم چون تو بیایی
بازگشت سکوت شیشه ای…
آگوست 11, 2007 در ساعت 7:16 ب.ظ (Uncategorized)
هوالحق
یادمه وقتی سکوت شیشه ای درست شد،حس خوبی داشت ،اوایل عده ی کمی بهش سر میزدن ولی یه کم که گذشت دوستای زیادی پیدا کرد .
یه روز از قصه ی برج و کبو تر نوشت ،یه روز آدم و زندگی رو معنی کرد،یه روز از گلایه هاش گفت و یه روزاز شکستنش.
وقتی شکست، حال و هواش عوض شد ،دنیا رو یه جور دیگه می دید،تازه اول خوشیهاش بود که یه دفعه غصه هاش شروع شد ،وغمهاشوتنها من میدونم و بس….
یه روز از اینکه خیلی چیزا رو میفهمه غصه ش می گرفت ،از اینکه می فهمید، احساس بدی داشت…با خودش می گفت کاش مثل یه نوزاد خالی از هر غم و غصه بود و هیچی نمی فهمید، هیچی…
یه روز از خودش گله داشت و یه روز از زندگی و زمونه…اما چون نگاهش به آخر کار بود، میدونست اگه تحمل بکنه آخرش باغ گل سیب می بینه…
یه رو از سهراب نوشت، از تنهایی ترک خوردش …
یه روز از سکوت شیشه ای خداحافظی کرد برای همیشه …یه روز سکوت شیشه ای با یه جمله نجاتش داد از….
آره سکوت شیشه ای بود که با اینا زندگی کرد.سکوت شیشه ای رازیه که هر کسی لایق شنیدنش نیست و اونایی که این راز مقدسو میدونن باید به خودشون ببالن!!!!
و حالا اون سکوت شیشه ای که شکسته بود با یه اشتباه دیگه کمرش شکسته تر شد ،همه خاطرات و دلخوشیهاش به فنا شد…ولی من نمیخوام بذارم سکوتم اینجوری تموم شه ،دوباره تو این وب زندش کردم که بدونه واسم عزیزه…
دلتنگی…دلتنگی…دلتنگی
آدم که دلتنگ می شود….چه فکرها که نمی کند….
چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد ….وچه رویاها….
که گاه خنده را طرحی می کند بر لبان…
و گاه غم را بغضی می کند شکسته در سینه…
تا در پی بهانه …قطره اشکی جاری شود بر گونه ها…
آره این همون سکوت شیشه ایه………یا علی




