رویا…

The pain of my ill-fated life bear I

With it well acquainted am I

Your words do my wounds

 

You who sorn my pain address

Laugh not, loved one

Instead

Com join me once more in an embrace

 

Loneliness, a bitter nightmare

My heart is lost in your absence

O loved one…

 

6 دیدگاه

  1. ژوئن 12, 2008 در ساعت 3:52 ب.ظ

    سلام …
    خیلی نوشته هات زیباست ..

  2. سكوت شيشه اي گفت،

    ژوئن 13, 2008 در ساعت 10:00 ق.ظ

    بله چي شد …

    من كه نفهميدم ….

    مهندس درحد ما صحبت كن

    طوري حرف بزن ما هم بفهميم

  3. رضا گفت،

    ژوئن 20, 2008 در ساعت 9:00 ب.ظ

    سلام داداشی
    خوبی
    چه کار می کنی
    غمناک که نیستی ؟
    باز اومدم دیگه از شرم راحت نمی شی
    سر بزن
    بای

  4. سیروس گفت،

    ژوئن 21, 2008 در ساعت 11:04 ق.ظ

    ایمان عزیز
    حالا درد از روزگار اقا دلخور نباش از روزگار و درد و دل و اینا ها انشاالله روزگار به کامت میشه
    متنی که گذاشتی خیلی تلخ و زیبا بود

  5. مسی گفت،

    ژوئن 21, 2008 در ساعت 1:32 ب.ظ

    فکرکردم فقط خودم تلخ گرام!
    سلام داشی
    خوبی؟
    کجایی؟

    گلایه نکن
    از تاریخ پستهای وبلاگم شاید متوجه باشی که عین …. گیر کردم

    این روزهای آخری شما دیگه سر به سر ما نذار

    خوش باشی

  6. قفنوس گفت،

    ژوئن 22, 2008 در ساعت 1:48 ب.ظ

    سلام جناب ايمان نوشته هات قشنگه. چون دلت با آقاست يه شعر برات ميفرستم درباره آقا:
    برای آمدنت انتظار کافی نیست/ دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست/ چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز/ هزار بار بیاید بهار کافی نیست/ خودت دعا بکن ای مهربان که برگردی/ دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست/.اللهم عجل لوليک الفرج


نظر بدهید