
میدونید نوشتنو خیلی دوست دارم…
گاهی اوقات و بیشتر زمانی که ناراحتم ،عصبانیم و یا دلخورم حرفای ذهنمو میارم روی کاغذ،هر چی که دلم میخواد می نویسم…به قول معروف که میگه هرچه میخواهد دل تنگت بگو…اما بعدش یه مشکلی پیش میاد!!! و اون هم اینه که نکنه کسی اینارو بخونه آبروم میره… و همون موقع ست که علی رغم میلم مجبور میشم نوشته های دلمو هزار تیکه کنم…
گاهی فکر می کنم اگه به خوبی نوشتن می تونستیم با هم صحبت کنیم چی میشد!!! خیلی خوب میشد… جالب اینجاست که تاثیر نوشته های خود آدم شاید حتی بیشتر از نصایح بزرگانه و گاهی مثل یه مرحم آدمو آروم میکنه…و البته اگه آروم هم نکنه بالاخره همین که آدم تخلیه میشه خودش کلیه…
توی دانشگاه که میرم ،البته بیشتر ترم قبل ،توی محوطه می نشستم جزوه ی خالی از مطالب درسیمو باز می کردم ،شروع می کردم به نوشتن ،حالا ننویس، کی بنویس…
نمیدونم شما تا حالا تجربش رو داشتین یانه؟
راستی اگه داشتین طرف صحبتتون یا مخاطبتون کی بوده؟
طرف صحبت من همیشه و همیشه با شنیدن و شاید خوندن چرت و پرتهام ،صبوری کرده و با حوصله گوش کرده و یا شاید خونده…همیشه هم جواب نامه هامو داده ،نامه هایی که درسته ارسال نمیشه و شاید نابود هم بشه ولی همیشه به مقصد میرسه…
مخاطب من هیچ وقت کم لطفی نمیکنه…خودشم میدونه اون کسی که داره نامه رو مینویسه به قول خودش فقط وقتی که ناراحت ،عصبانی ویا دلخوره سراغش میاد و وقتی که غمش تموم شه اونم فراموش میشه ،اما …
اما اون با این همه بی وفایی من و امسال من بازم مواظبمونه…چرا؟
به نظر شما مخاطب من میتونه انسان باشه؟
کدوم انسانه که همچین چیزی رو قبول کنه؟
پس فکر کنم همه فهمیدین مخاطب من کیه…بهترین مخاطب دنیا که من و امسال منو با همه ی بی وفایی ها و گناهاش تنها نمیذاره…
همیشه ممنونتم…
دوستت دارم…