بازگشت سکوت شیشه ای…

iman.jpg

هوالحق

یادمه وقتی سکوت شیشه ای درست شد،حس خوبی داشت ،اوایل عده ی کمی بهش سر میزدن ولی یه کم که گذشت دوستای زیادی پیدا کرد .

یه روز از قصه ی برج و کبو تر نوشت ،یه روز آدم و زندگی رو معنی کرد،یه روز از گلایه هاش گفت و یه روزاز شکستنش.

وقتی شکست، حال و هواش عوض شد ،دنیا رو یه جور دیگه می دید،تازه اول خوشیهاش بود که یه دفعه غصه هاش شروع شد ،وغمهاشوتنها من میدونم و بس….

یه روز از اینکه خیلی چیزا رو میفهمه غصه ش می گرفت ،از اینکه می فهمید، احساس بدی داشت…با خودش می گفت کاش مثل یه نوزاد خالی از هر غم و غصه بود و هیچی نمی فهمید، هیچی… 

یه روز از خودش گله داشت و یه روز از زندگی و زمونه…اما چون نگاهش به آخر کار بود، میدونست اگه تحمل بکنه آخرش باغ گل سیب می بینه…

 یه رو از سهراب نوشت، از تنهایی ترک خوردش …

یه روز از سکوت شیشه ای خداحافظی کرد برای همیشه …یه روز سکوت شیشه ای با یه جمله نجاتش داد از…. 

آره سکوت شیشه ای بود که با اینا زندگی کرد.سکوت شیشه ای رازیه که هر کسی لایق شنیدنش نیست و اونایی که این راز مقدسو میدونن باید به خودشون ببالن!!!!

و حالا اون سکوت شیشه ای که شکسته بود با یه اشتباه دیگه کمرش شکسته تر شد ،همه خاطرات و دلخوشیهاش به فنا شد…ولی من نمیخوام بذارم سکوتم اینجوری تموم شه ،دوباره تو این وب زندش کردم که بدونه واسم عزیزه…

دلتنگی…دلتنگی…دلتنگی

آدم که دلتنگ می شود….چه فکرها که نمی کند….

چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد ….وچه رویاها….

که گاه خنده را طرحی می کند بر لبان…

و گاه غم را بغضی می کند شکسته در سینه…

تا در پی بهانه …قطره اشکی جاری شود بر گونه ها…

آره این همون سکوت شیشه ایه………یا علی